ریحان در تاشرا به دنیا اومده, با ادب بزرگ شده و دختر فروتن و خشگلیه . ریحان که بعد از مرگ مادرش کاملا یتیم  میشه تو یه لحظه از زندگیش که حتی فکرشو نمیکنه زندگیش تغییر میکنه.

حکمت توران که مثل داییشه و یکی از ثروتمند ترین های کشوره به ارزروم میره و از دختر جوان میخواد که با پسرش امیر ازدواج کنه. ریحان با اینکه خیلی به داییش مدیونه ولی با کسی که اصلا نمیشناسه ازدواج نمیکنه, چون این یه ناحقی بزرگ به امیره که حتی اونو نمیشناسه.

ولی یه راز بزرگ که حکمت از همه نگه داشته دختر جوان رو مجبور به این ازدواج میکنه.

جاویدان که برای پسرش برنامه های زیادی تو سر داره اصلا به این ازدواج راضی نیست, بعد از عقد هم برای اینکه این ازدواج رو منتفی کنه هر کاری از دستش بر بیاد میکنه.

عموی امیر که داره زندگیش از نو رقم میخپره با ورود مهمونی به خونش کلا عوض میشه.

کمال که وکیل شرکت و یه شریک موفقه با دختر پنج سالش زندگی میکنه. بزرگترین نارحتی این پدر لال بودن دخترش ماسال هست.

ماسال که سه سال پیش مادرش اونها رو ترک کرده از اون موقع دیگه حرف نزده.کمال هم از اون روز تمام در های قلبشو به روی  زنها بسته تا یه نیمه شب که لیلا که خیلی زیباست وارد زندگیشون میشه. ورود لیلا به خونشون در های معحزه رو به روی کمال و ماسال باز میکنه. بعد اون شب هیچی برای کمال , لیلا و ماسال مثل سابق نمیشه.